دلم برای فراغت کتاب تنگ شده. برای فراغت لذت بردن از یک شب تمام نشدنی. از اون شب هایی که ساعت برای تو کش میاد و نمی تونی سرتو راحت بذاری و بخوابی. دوست داری تا ساعت 5 صبح هم که شده بیدار باشی و لذت باشکوهت قطع نشه. دوست داری همه بیدار باشن و بگی و بگی و بگی اما کسی بیدار نیست و تو و خوشیت تنهای تنهایین. از اون جنس شب هایی که تازه از یک سختی طولانی نجات پیدا کردی و حالا احساس راحتی و بی خیالی می کنی. از اون جنس های تابستونی منظورمه که شب ها معنای تمام شدن ندارند و تا وقتی که مغزت می تونه بی خوابیو تحمل کنه بیدار می مونی و لذت و لذت و لذت مداوم. از جنس طهور.
اما حالا از یک امتحان جستن به یک امتحان دیگه همین جوری به صورت مداوم و پشت سر هم امتحان ،امتحان و امتحان. اما بازم تو این سختی، روز های بعد از امتحان خیلی می چسبه از اون جنس چسبیدن هایی که دوست نداری هیچ وقت سختی درس تموم بشه. آخه بعدش صرفن چیزی نیست بازم درس و درس و درس .اصلن آدم باید همیشه برنامه واسه درس داشته باشه. اگه نداشته باشه می میره بی شک! فارغ التحصیلم بشم میرم یه رشته مطالعاتی عمیق که همش خوندن داشته باشه. داره از مفهوم لذت بعد سختی خوشم میاد خیلی زیاد...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر