این روز ها دانشگاه برای من به یک مکان مرده فرهنگی شبیه تا به یک مکان پویا و پرتلاش. نمی دونم رشته من اینطوریه یا رشته های فنی کلن این طوری هستن. رمقی برام نمونده. هرچی رمق دارم سر معدل آوردن و اینها میشه. آخه به این معدل لعنتی نیاز دارم. می فهمی؟ شاید این رو هم نه تو و نه من نفهمیم . اصلن چه فرقی می کنه برق با آی تی آخه لعنتی چه اهمیتی داره مهندس برق باشی یا آی تی تهش می خوای یک مهندس لعنتی بشی دیگه! با چه زبونی اینو بگم من از مهندس شدن از کار کردن بیزارم. دلم می خواد همین تنگ دنیا تو این اتاق کوچیکم اشک بریزم و خون بخورم، همین! دلم می خواد به خاطر غصه هایی که سر این مردم کودن و احمق آوردن گریه کنم. دلم می خواد برا خدا گریه کنم اصلن. که چرا وجودش رو به رخ نمی کشه. که چرا با ید قدرتش اشرقت الارض نمی کنه که چرا آخه تو این گنگی دست و پا می زنیم آخه چرا خدااااااااااااا!
من از پول در آوردن و زندگی تشکیل دادن بیزارم. من از خونواده بیزارم اصلن. حوصله ندارم با کسی باشم اصلن. حوصله دارم با کسی باشم اتفاقن خیلی هم می خوام اما مشکلات اون طرف رو سرم خراب می شه. حتی مشکل خوکردن پیش میاد آخه! حتی هزارتا مشکل لعنتی که هممون تو زندگی تجربه می کنیم وجود داره. من با این جسم لعنتی که به درد خوردن و خوابیدن و شهوت می خوره چه کنم آخه خدا؟ کاش می شد حداقل شهید شد. کاش اونی که این جمله رو گفته که نوشتن بیرون پریدن از صف مردگان است می گفت شهادت بیرون پریدن از صف مردگان است. کاش می گفت اون لعنتی اینو! چون آخه این دنیای زبون چیه ما التماسشو داریم و براش خودمونو ذلیل می کنیم. ای خدا!!!! کاش لا اقل از جانمون از دوستامون از مادر پدرمون می گذشتیم. از شر همشون خلاص می شدیم. شاید اگر خلاص شیم به حقیقت برسیم. شاید!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر