وقتی از پله های کوتاه فنی پایین اومدم حس حماقت می کردم. حس عذاب. به کوتاهی اونها خنده ام گرفته بود که چه کوتاه اند و من چه کش میام روشون. پاهامو می کشیدم رو زمین واقعن. حتی حوصله نداشتم بلندشون کنم. اینقدر عصبانی بودم که نگاهم رو از زمین بر نمی داشنم. جنب بودم و عصبانی یک روز بود نماز نخونده بودم به خاطر اینکه رفتن حموم و غسل کردن از رفتن تو جهنم هم سخت تره. واسه این دارم می گم که بدونی آدم چه حالی می شه وقتی جنبه تازه امتحان ریاضی 1 هم داده. دو تا سوتی وحشتناک هم داده! خیلی اوضاع بدی بود. داشتم به خودم می گفتم دیگه نمی تونم پا شم. مثل شکست خورده ها بودم الانشم که شبه و همه چی آروم شده بازم شکست خورده هستم. اما نه مثل اون حالت وحشت آور ساعت 6! الان که ساعت حوالی 12 حالم بهتره. اومدم خونه تنمو به آب دادم. پاک شدم. نماز خوندم نمی دونی چه کیفی داشت این نماز. بعد از دو روز دوری روح از غذاش بهش خوب غذایی دادم. نشاط پیدا کرده حسابی. الانم نشستم که بگم عجب روز گندی بود. انقدر گند که هنوز سایم رو زمین کش میاد...
۱۳۸۹ آذر ۲۸, یکشنبه
روز گندِگند
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر