۱۳۸۹ دی ۹, پنجشنبه
انسانم آرزوست...
۱۳۸۹ دی ۵, یکشنبه
فراغت
دلم برای فراغت کتاب تنگ شده. برای فراغت لذت بردن از یک شب تمام نشدنی. از اون شب هایی که ساعت برای تو کش میاد و نمی تونی سرتو راحت بذاری و بخوابی. دوست داری تا ساعت 5 صبح هم که شده بیدار باشی و لذت باشکوهت قطع نشه. دوست داری همه بیدار باشن و بگی و بگی و بگی اما کسی بیدار نیست و تو و خوشیت تنهای تنهایین. از اون جنس شب هایی که تازه از یک سختی طولانی نجات پیدا کردی و حالا احساس راحتی و بی خیالی می کنی. از اون جنس های تابستونی منظورمه که شب ها معنای تمام شدن ندارند و تا وقتی که مغزت می تونه بی خوابیو تحمل کنه بیدار می مونی و لذت و لذت و لذت مداوم. از جنس طهور.
اما حالا از یک امتحان جستن به یک امتحان دیگه همین جوری به صورت مداوم و پشت سر هم امتحان ،امتحان و امتحان. اما بازم تو این سختی، روز های بعد از امتحان خیلی می چسبه از اون جنس چسبیدن هایی که دوست نداری هیچ وقت سختی درس تموم بشه. آخه بعدش صرفن چیزی نیست بازم درس و درس و درس .اصلن آدم باید همیشه برنامه واسه درس داشته باشه. اگه نداشته باشه می میره بی شک! فارغ التحصیلم بشم میرم یه رشته مطالعاتی عمیق که همش خوندن داشته باشه. داره از مفهوم لذت بعد سختی خوشم میاد خیلی زیاد...
۱۳۸۹ آذر ۲۹, دوشنبه
دنیا ها
کاش می شد حداقل ساکت بود و نشنید یا حتی شنید ولی مسخره حسابش کرد. اما همه چیزش واقعیه. اصلن تخیل و تصوری وجود نداره. اصلن آرزو و خیالی هم وجود نداره. مسئله بن بست به تمام معنا است که ما توش گیر افتادیم و از اون خلاصی نداریم. اصلن جنگ فکری جنگ عقیدتی این ها نیست اصلن. مسئله اینه که حرف ها حرف های دو دنیای متفاوته. مسئله اینه که طرف مقابل فکری اصلن ابعاد دنیاییش با ابعاد دنیایی دیگری فرق داره. مگه می شه از یه دنیای ام بعدی به یه دنیای ان بعدی رفت. یا اصلن تعامل برقرار کرد. اصلن نمی شه تا وقتی که ابعاد مساوی نباشه زمین فکری مساوی نباشه حتی جنگ هم معنی نداره. جنگ مثل سایه زدن می مونه. بعد اون کسی که ادعای جنگ داره مسخره می شه. در حالیکه نقصیر اون بدبخت نیست. تقصیر از جای دیگریست!همین!
۱۳۸۹ آذر ۲۸, یکشنبه
روز گندِگند
وقتی از پله های کوتاه فنی پایین اومدم حس حماقت می کردم. حس عذاب. به کوتاهی اونها خنده ام گرفته بود که چه کوتاه اند و من چه کش میام روشون. پاهامو می کشیدم رو زمین واقعن. حتی حوصله نداشتم بلندشون کنم. اینقدر عصبانی بودم که نگاهم رو از زمین بر نمی داشنم. جنب بودم و عصبانی یک روز بود نماز نخونده بودم به خاطر اینکه رفتن حموم و غسل کردن از رفتن تو جهنم هم سخت تره. واسه این دارم می گم که بدونی آدم چه حالی می شه وقتی جنبه تازه امتحان ریاضی 1 هم داده. دو تا سوتی وحشتناک هم داده! خیلی اوضاع بدی بود. داشتم به خودم می گفتم دیگه نمی تونم پا شم. مثل شکست خورده ها بودم الانشم که شبه و همه چی آروم شده بازم شکست خورده هستم. اما نه مثل اون حالت وحشت آور ساعت 6! الان که ساعت حوالی 12 حالم بهتره. اومدم خونه تنمو به آب دادم. پاک شدم. نماز خوندم نمی دونی چه کیفی داشت این نماز. بعد از دو روز دوری روح از غذاش بهش خوب غذایی دادم. نشاط پیدا کرده حسابی. الانم نشستم که بگم عجب روز گندی بود. انقدر گند که هنوز سایم رو زمین کش میاد...
۱۳۸۹ آذر ۲۳, سهشنبه
حُرانه به میدان آمدم
چقدر هزینه داشت این زندگی بی سر و ته ما.
چقدر بر سر و کله هم زدیم برای دو قران امتیاز بهتر، جای بهتر، زندگی بهتر و برای رفاه حالمان. کسی این وسط فکر دل ما نبود که چه ساده در مصاف آماج حملات دنیا له می شود. کسی نبود و نخواهد بود انگار الی الابد. اما خداوکیلی حسین خوب به یاد این دل بی نوای مورد حمله قرار گرفته بود . حداقل اش این است که انسان را به یاد خودش می اندازد. دلش را از این هجمه عظیم دنیا می رهاند و بهشتکی کوچک در دهه اول سال عربی می بخشد. خدایت زنده نگه دارد تا ابد یا حسین ع!
اما در این تنگنای ذهنی نیامدم لغات ذهنم را روی دیوار هیچ عریان کنم. بلکه آمدم بگویم زنده ام و زنده و زنده. و زنده از جنس کسانی ام که نز پروردگار روزی می خورند. با این که هنوز محدوده ی تنگ دنیا دید روشنم را تاریک می کند. با این وجود به پاکی حسین و قسم به آیه ی لیذهب عنکم الرجس حاضرم ازین دنیای بی مقدار دل بکنم. حاضرم از همه چیزم بگذرم برای حقیقت پاکی. حاضرم به خاطر حقیقت تنگنا های سخت دنیا را به جهاد طی کنم .
از ظلم ظالم هیچ باکی نیست که پیمان ما با حقیقت است.
۱۳۸۹ آذر ۲۰, شنبه
دختر نارنجی
۱۳۸۹ آذر ۱۹, جمعه
اشک می ریزم خدا، اشک!
این روز ها دانشگاه برای من به یک مکان مرده فرهنگی شبیه تا به یک مکان پویا و پرتلاش. نمی دونم رشته من اینطوریه یا رشته های فنی کلن این طوری هستن. رمقی برام نمونده. هرچی رمق دارم سر معدل آوردن و اینها میشه. آخه به این معدل لعنتی نیاز دارم. می فهمی؟ شاید این رو هم نه تو و نه من نفهمیم . اصلن چه فرقی می کنه برق با آی تی آخه لعنتی چه اهمیتی داره مهندس برق باشی یا آی تی تهش می خوای یک مهندس لعنتی بشی دیگه! با چه زبونی اینو بگم من از مهندس شدن از کار کردن بیزارم. دلم می خواد همین تنگ دنیا تو این اتاق کوچیکم اشک بریزم و خون بخورم، همین! دلم می خواد به خاطر غصه هایی که سر این مردم کودن و احمق آوردن گریه کنم. دلم می خواد برا خدا گریه کنم اصلن. که چرا وجودش رو به رخ نمی کشه. که چرا با ید قدرتش اشرقت الارض نمی کنه که چرا آخه تو این گنگی دست و پا می زنیم آخه چرا خدااااااااااااا!
من از پول در آوردن و زندگی تشکیل دادن بیزارم. من از خونواده بیزارم اصلن. حوصله ندارم با کسی باشم اصلن. حوصله دارم با کسی باشم اتفاقن خیلی هم می خوام اما مشکلات اون طرف رو سرم خراب می شه. حتی مشکل خوکردن پیش میاد آخه! حتی هزارتا مشکل لعنتی که هممون تو زندگی تجربه می کنیم وجود داره. من با این جسم لعنتی که به درد خوردن و خوابیدن و شهوت می خوره چه کنم آخه خدا؟ کاش می شد حداقل شهید شد. کاش اونی که این جمله رو گفته که نوشتن بیرون پریدن از صف مردگان است می گفت شهادت بیرون پریدن از صف مردگان است. کاش می گفت اون لعنتی اینو! چون آخه این دنیای زبون چیه ما التماسشو داریم و براش خودمونو ذلیل می کنیم. ای خدا!!!! کاش لا اقل از جانمون از دوستامون از مادر پدرمون می گذشتیم. از شر همشون خلاص می شدیم. شاید اگر خلاص شیم به حقیقت برسیم. شاید!
۱۳۸۹ آذر ۱۸, پنجشنبه
استقلال فکری
چقدر خوبه که آدم می تونه یک شخصیت مجازی واقعی داشته باشه. تا حالا چنین چیزی رو تجربه نکردم حقیقتن. از سال 85 که دستی تو نوشتن تو تینترنت داشتم همیشه تو فضاهایی بوده که من رو خواننده هام می شناختن و به نحوی رفیق بودند. اما اینجا یک جای خیلی جدید هست و من می خوام توش استقلال رو تجربه کنم. استقلال که می گم استقلال از هر تصویریه که دیگران از من می سازند. یعنی مخاطب تو این حالت نا آشنا می تونه به تعدادش در مورد آدم نظر داشته باشه و ایناو و من این شرایط رو واقعن دوست دارم. لازم نیست بجنگم تا بگم اون چیزی که تو واقعیت از من دیده می شه با اینی که هستم حقیقتن چقدر فرق داره. مخاطب اینجا راحت می تونه بدون واسطه حقیقت وجودم رو بخونه. بدون غل و غش هم می تونه این کارو بکنه. خیلی حال میده اینجا...
خدا بخواهد ادامه دارد...
سلام
سلام بر روح تمام پاکان تاریخ
و بر روح صدیقین مظلوم و مظلومین صدیق که نام بلندشان بر اعتلای مفهوم انسان اثر کرد و انسان را بر همه مخلوقات برتری داد. براستی که اگر نیکان نبودند چگونه بر تارک هستی وازلی و ابدی نام انسان جای می گرفت؟
در ماه پیروزی خون بر زر و تزویر و در ماه ایستادگی خون خدا بر نفس و مهار آن شروع می کنم. باشد که خدا بخواهد و این درد و دل هایم به گوش دل آنانیکه از تبار آزادگانند برسد.
یا حق
الهم فک کل اسیر واشفع کل مریض