۱۳۸۹ دی ۱۳, دوشنبه

این پست را فقط وقتی نوشتم که دلم تنگ شد، خیلی زیاد، دلم سوخت خیلی زیاد...

بچه بودم نمی دونم کی بود که منو اهل قرآن قرار داد. هرچند با زلزله های اعتقادی بعدی هم الان که چندین سال می گذره پابرجا موندم و استوارم. هنوزم که هنوزه دلم ضعف می ره واسه اونجاهایی که از رحمت خدا صحبت می شه. از درشت خو نبودن پیامبر(ص). از همه اینها دلم غنج می ره.

نمی دونم چه حکمتی بود که من اینجوری آفریده شدم. با این قیافه با این ظاهر بعضن با این اخلاق. با قیافه ای که بهش بخندن و مسخرش کنن به خاطر یه جزء صورتش یا با این اخلاق زیادی ساده لوحی و فریب زدگی. نمی دونم اما گذشته خوبی نبود هرچی فکر می کنم. ضعف های عمیق شخصیتی ،گناه های بزرگ روحی، تنهایی های آذر دهنده، عاشق شدن های جان به لب برنده، و از همه مهم تر کمبود محبت های شدید گاه و بی گاه، شاید خیلی به من ربطی نداشت. مثلن من باید چی کار می کردم که چشمهام مسخره نشن؟ واقعن چه کار می تونستم بکنم؟ و من از کجا می تونستم تو اون بچگی اثر عمیق تاثیر اونها رو از روح و روانم پاک کنم؟

قبول کن نمی شد. نمی خوام توجیه کنم. اما تو خودت شاهدی که من چقدر عمیقن زجر می کشیدم. اگر بدمستی می کردم و بدخلقی تعبیر شد به خودت قسم از سر اجبار روان بود که تحت فشار بود. اون موقع که سرور و همه کسانش دیگرانی تهی مغز و تهی عقل بودند، فریب خورد و از تو برید. اما باز هم دلبند تو بود . حتی در اون شرایط قسم می خورم.

باور کن تو این دنیای بزرگ بی کسی هیچ کسی برام نمونده که بدون خجالت و از روی علاقه به حرفهام گوش بده. فقط تو موندی و منِ بنده ی سراپاتقصیر! اگه تو هم نداشتم چه غلطی می کردم؟ (که البته اگه تو نبودی نه من نه هیچ کدوم از این مدعی ها باقی نمی موندند) خدایا مولای من سرور من. من سراپا تقصیر عرضه تبعیت و تحت هدایت بودن تو رو ندارم. هدایت ناپذیرم. دیگه گناهی نبوده که نکرده باشم. از نظر خودم فجیح ترین کار هایی که می شده در حق تو انجام داد انجام دادم. احساس می کنم رو قلبم گناه سنگینی می کنه. اگه تو سرور من لطف نکنی من به اسفل السافلین سقوط می کنم. اگر من سقوط کنم تو ناراحت نمی شی عزیز دلم، قشنگ ترینم؟

این چیه فکرمو مسموم کرده چند وقته؟ چرا نمی ذاره عقلمو به کار ببندم. نکنه شیطون باشه؟ نکنه حربه حربه ی شیاطینه. نکنه حق نباشه این فکر. نکنه من تمام این یک سال و خرده ای اشتباه کرده باشم. نکنه دشمنی دروغین و احمقانه کرده باشم! ولی بذار برات بگم و بدونی و در پیشگاه تو شهادت بدم که چقدر گواه های من غنی و شاهدانم عینی و یقینی اند. لازم هست که بگم از لزوم حق اظهار نظر و زندگی آزادانه مردم و نه البته لیبرالیسم افسارگسیخته؟ لازم هست که بگم اجباری بر به زور مسلمون کردن و حکومت کردن بر مردم نیست؟ لازم هست که بگم که رفتارهای طالبانی و مخالف انسانیت و تئوری های خشونت طلبانه و متجاوزانه چقدرررر مردم رو از دین زده می کنه؟ لازم هست که بگم نمی شه با استبداد بر مردم حکومت کرد؟ بلکه با حکومت عاشقانه تنها میشه ولایت معنوی ایجاد کرد؟ از همون قسم آیه ای که اگر رقیق القلب نبودی همه از پیشت پراکنده می شدند؟ لازم هست بگم چقدر مردم نیاز به دوستی و محبت مشفقانه و پدرانه داشتند و ازشون سلب شد و جاش یک غده ی چرکی نفرت از برادر مسلمونشون باقی موند!؟ لازم هست که بگم از زیر ماشین موندن مردم، از پل پرت شدنشون، از فتنه کردن این همه خون بر علیه خود خون ها؟ لازم هست که بگم چقدر حالم بده؟

نه هیچ لزومی نیست! فقط صبر باید کرد. صبر و ایمان و تقوی...

۲ نظر:

  1. من به خودم اجازه میدم که راجع به اخلاقت اظهار نظر کنم. بدی اخلاقت 100% دست خودت بوده و هست...!

    پاسخ دادنحذف
  2. کی به کی میگه بداخلاق...!!!

    پاسخ دادنحذف