۱۳۸۹ بهمن ۲, شنبه

شنبه تلخ

بعدن که نمی دونم کی خواهدبود زیاد از تلخی این روز باید بنویسم. زهرمار بود. زهرمار!

۱۳۸۹ دی ۲۴, جمعه

سفرنامه امتحانات :دی


 

قسمت اول

امروز بیست و جهارم دی ماه سال هزار و سیصد و هشتاد و نه خورشیدی، ساعت یازده و چهل و هشت دقیقه صبح.

امروز حالم حال خوشیه. تقریبن از سرخوشی امتحان دیروز هنوز تو بدنم موونده. و من واقعن به این جور خوشحالی ها نیاز دارم. از این باب می گم نیاز دارم که باید فضای ذهنی ام رو عوض کنم. باید فضای ذهنی ام از باخت های پی در پی به سمت برد ها و خوشحالی ها حرکت کنه. اونوقته که میشه واقعن از افسردگی صحبت نکرد و کمی هم خوشحال بود. اصلن یکی از شاخه های افسردگی های گاه به گاه من همین شکست هایی هست که باید تبدیل به پیروزی بشه. خوشبینم به آینده. وقت بعدی که خواستم بنویسم بیشتر حرف برای گفتن خواهم داشت.فعلن!

ساعت 12:17

زندگی انقدر پر اشتباه و پرخطا که معنی نمی ده. همش وادادان و اشتباه کردن جه معنایی داره. حس حماقت بهم دست داده. از این همه اشتباه و گناه و خطا! پس کی اصلاح اشتباهات؟می گن نباید قبح شکسته بشه راست می گن. میگن منزلت هر چیز رو نگه دارید و ضد ارزش عمل نکنید راست می گن. چون اگه از لحاظ ذهنی از حساسیت بیفته دیگه نمی شه باهاش مبارزه کرد. چیزی که برای آدم کوچیک و کم اهمیت باشه دیگه نمیشه براش خط قرمز تعیین کرد! خط قرمز ها رو باید ثابت نگه داشت و نگذاشت نابود شن. گور بابای کسایی که میگن بی ارزشی یه جور ارزشه. پس لابد حیوونا هم با ارزش ترین و مکرم ترین موجودات هستند دیگه؟ آخه اون یارو که میاد این حرف رو میزنه یه ذره به مخیله اش فشار نمیاره که داره چه چرتی میگه. باید رو ارزش ها کار کرد. من مخالف نظر کسایی هستم که به تکریم ذاتی انسان معتقد هستند. ممکنه از لحاط حقوق شهروندی انسان ها رو برابر تعریف کرد که البته خود این تعریف هم تبصره هایی برای خودش داره. اما از لحاظ ذاتی، انسانی که تمام سدها و نگرانی های ذاتی اش(و نه اکتسابی اش ) رو میشکنه میشه با کسی که تمام نگرانی ها و واکنش های انسانی و فطریش رو به رسمیت می شناسه این دو تا رو یک انسان دونست؟ می شه کسی که تمام هنجارهای روحی اش رو نابود می کنه(در مقابل گناه)رو اصلن انسان فرض کرد؟ اگر مفهوم انسان تعقل تخیل، تعصب، مبارزه با نفس، واکنش به بدیهای ثابت(و نه متغیر)، تمایل به خوبی های مطلق(و نه متغیر) باشه اون کسی که دیگه این چیز ها براش بی معنی شده رو می شه انسان فرض رد؟خودمونو که خر نمی کنیم. جایگاه این ذو فرد نزد خدا که مشخصه. نزذ حقیقت هم مشخصه بدیهتن دیگه!(ساعت 12:35 نقطه)

ساعت 17:39

دلم براش می سوزه. بیچاره فکر می کنه خیلی روشنفکر و خفنه. آه از این سیستم! آه که چقدر باگ داره و کسی متوجهش نیست. بابا ولم کن اصلن باگ نداره! قبول! ولی وقتی من باید چیزی بفهمم ازش ناقص می فهمم و گیرنده ام مشکل داره تو مفهوم حقیقت دیگه عیب من نیست که بخوام عقوبت بشم. هان؟ وقتی هوس هست، خواستن هست، هزار تا کوفت دیگه هم هست و من باید با تمام تنهایی هام با این همه دشمن درونی و بیرونی بجنگم می گی بازم من باگ ندارم؟ میگی بازم سیستم باگ نداره ؟ آفکر می کنه خیلی می فهمه هر دفعه هم که می خواد بنویسه هزار تا فحش قلمبه سلمبه هم نثار مردم می کنه که بگه کلی طرف روشنفکره و اینا. اما از من بشنو چیزی ته حرفاش نیست. مثل طبل توخالی می مونه! مثلن اینکه آدم عاشق شدن حین ازدواج رو بنویسه خیلی روشنفکره! یا مثلن خیانت کردن رو پوشش بده به عنوان یک دغدغه بشری خیلی روشنفکره؟ آخه درست که آدم باید بنویسه اتفاقن آزادی های بشری خیلی هم خوبه! مخصوصن تو حق بیان و اینها ! اما حقوق و اینها در موردحکومت هاست بحثش! ما که داریم از لایه های مردم حرف می زنیم که می تونیم انتقاد کنیم به هم دیگه یا حتی حرف های هم دیگه رو له کنیم. اینجا که بحثی نیست آخه! همین آدم شاید دو روز دیگه از هم جنس بازی با رفیقش نوشت. یا از حس اینکه تمایل داره به کسی که با کس دیگه ای هست! (مثل ب که تو بلاگش مدام از این خذعبلات سرهم می کنه! )اونوقت تکلیف چیه؟ اونوقتم لابد روشنفکره و داره از واقعیات موجود در اجتماع می گه دیگه؟ نون هم می خواد بگه اینطوریه یه جورایی! حالا بحثی نداریم که هست یا نه ولی حداقل یه جور قشنگ تری اینجوریه! لا اقل این فرصت رو به آدم میده که دلش هم کمی بسوزه. نه مثل اون یکی که واقعن دیگه حتی دل آدم هم براش نمی سوزه!

۱۳۸۹ دی ۱۵, چهارشنبه

وقتی از فوتبال حرف می زنیم...


 

مصاحبه آخر مجید جلالی با گل حرف های به شدت دلچسبی درونش داشت که آدم رو خوشبین می کرد که بالاخره کسی هست که فوتبال رو از زاویه تنگ قهرمان شدن نبینه و ازهمه جالب تر برای من مثال آوردن از آرسن ونگر بود که فکرشم نمی کردم انقدر بتونه فکر بازی داشته باشه. دراین شکی نبود که آرسن ونگر همیشه بهترین تیم جوون دنیا رو داره اما اینکه کسی تو اون ور دنیا فقط به هدف فکر نمی کنه و به راه هم فکر می کنه برام عجیب و جالب بود.(البته همین مربی چند وقت پیش مورد طعن مورینیو قرار گرفت که دیگه تیمت جوون نیست و این ادا ها همش برای پوشوندن شکستاشه! الحق که نفهمه این مورینیو بعضی وقت ها)تا جاییکه من از جامعه ی غربی برداشت می کردم اینکه اون ها بخوان مثلن، بازی زیبا و شکست خورده بودن رو با هم داشته باشن غیر قابل تصور بود. اما تئوری نتیجه گرایی و آماده خوریشون به نظرم برام نقض شد. چون تو همون اروپا و آمریکا هم کسایی برای روح یک چیز ممکنه بجنگن نه صرفن ظاهر و نتیجه یک چیز. مثلن هلند هم می تونه نمونه خوبی باشه. فوتبالی که جلالی ازش حرف می زنه و تقریبن همه از اون میگن واقعن اوج روح ورزشه! نه نتیجه گرایی حاد توش هست مثل برزیل 2002 . نه هدف وسیله رو توجیه می کنه ی آلمان غربی !74

اصولن تئوری هایی که ما در مورد غرب داریم گاهن توهمی بیش نیست. هر چند که تفکر لیبرال تفکر شدیدن قابل انتقادیه . اما به هر حال آدم های خیلی خوبی هم پیدا میشن که هدف براشون به هر شکلی وسیله رو توجیه نمی کنه. همین هدف وسیله رو توجیه می کنه 90 درصد(بی شک) گناه های ما رو تشکیل می دهند.

۱۳۸۹ دی ۱۴, سه‌شنبه

بداخلاقی

بداخلاق اون کسیه که وقتی ساندویچ می گیری می ری سر قرار بگه من خوردم تو مدرسه! تازه با اون همه قول و قرار قبلی! همین!

۱۳۸۹ دی ۱۳, دوشنبه

این پست را فقط وقتی نوشتم که دلم تنگ شد، خیلی زیاد، دلم سوخت خیلی زیاد...

بچه بودم نمی دونم کی بود که منو اهل قرآن قرار داد. هرچند با زلزله های اعتقادی بعدی هم الان که چندین سال می گذره پابرجا موندم و استوارم. هنوزم که هنوزه دلم ضعف می ره واسه اونجاهایی که از رحمت خدا صحبت می شه. از درشت خو نبودن پیامبر(ص). از همه اینها دلم غنج می ره.

نمی دونم چه حکمتی بود که من اینجوری آفریده شدم. با این قیافه با این ظاهر بعضن با این اخلاق. با قیافه ای که بهش بخندن و مسخرش کنن به خاطر یه جزء صورتش یا با این اخلاق زیادی ساده لوحی و فریب زدگی. نمی دونم اما گذشته خوبی نبود هرچی فکر می کنم. ضعف های عمیق شخصیتی ،گناه های بزرگ روحی، تنهایی های آذر دهنده، عاشق شدن های جان به لب برنده، و از همه مهم تر کمبود محبت های شدید گاه و بی گاه، شاید خیلی به من ربطی نداشت. مثلن من باید چی کار می کردم که چشمهام مسخره نشن؟ واقعن چه کار می تونستم بکنم؟ و من از کجا می تونستم تو اون بچگی اثر عمیق تاثیر اونها رو از روح و روانم پاک کنم؟

قبول کن نمی شد. نمی خوام توجیه کنم. اما تو خودت شاهدی که من چقدر عمیقن زجر می کشیدم. اگر بدمستی می کردم و بدخلقی تعبیر شد به خودت قسم از سر اجبار روان بود که تحت فشار بود. اون موقع که سرور و همه کسانش دیگرانی تهی مغز و تهی عقل بودند، فریب خورد و از تو برید. اما باز هم دلبند تو بود . حتی در اون شرایط قسم می خورم.

باور کن تو این دنیای بزرگ بی کسی هیچ کسی برام نمونده که بدون خجالت و از روی علاقه به حرفهام گوش بده. فقط تو موندی و منِ بنده ی سراپاتقصیر! اگه تو هم نداشتم چه غلطی می کردم؟ (که البته اگه تو نبودی نه من نه هیچ کدوم از این مدعی ها باقی نمی موندند) خدایا مولای من سرور من. من سراپا تقصیر عرضه تبعیت و تحت هدایت بودن تو رو ندارم. هدایت ناپذیرم. دیگه گناهی نبوده که نکرده باشم. از نظر خودم فجیح ترین کار هایی که می شده در حق تو انجام داد انجام دادم. احساس می کنم رو قلبم گناه سنگینی می کنه. اگه تو سرور من لطف نکنی من به اسفل السافلین سقوط می کنم. اگر من سقوط کنم تو ناراحت نمی شی عزیز دلم، قشنگ ترینم؟

این چیه فکرمو مسموم کرده چند وقته؟ چرا نمی ذاره عقلمو به کار ببندم. نکنه شیطون باشه؟ نکنه حربه حربه ی شیاطینه. نکنه حق نباشه این فکر. نکنه من تمام این یک سال و خرده ای اشتباه کرده باشم. نکنه دشمنی دروغین و احمقانه کرده باشم! ولی بذار برات بگم و بدونی و در پیشگاه تو شهادت بدم که چقدر گواه های من غنی و شاهدانم عینی و یقینی اند. لازم هست که بگم از لزوم حق اظهار نظر و زندگی آزادانه مردم و نه البته لیبرالیسم افسارگسیخته؟ لازم هست که بگم اجباری بر به زور مسلمون کردن و حکومت کردن بر مردم نیست؟ لازم هست که بگم که رفتارهای طالبانی و مخالف انسانیت و تئوری های خشونت طلبانه و متجاوزانه چقدرررر مردم رو از دین زده می کنه؟ لازم هست که بگم نمی شه با استبداد بر مردم حکومت کرد؟ بلکه با حکومت عاشقانه تنها میشه ولایت معنوی ایجاد کرد؟ از همون قسم آیه ای که اگر رقیق القلب نبودی همه از پیشت پراکنده می شدند؟ لازم هست بگم چقدر مردم نیاز به دوستی و محبت مشفقانه و پدرانه داشتند و ازشون سلب شد و جاش یک غده ی چرکی نفرت از برادر مسلمونشون باقی موند!؟ لازم هست که بگم از زیر ماشین موندن مردم، از پل پرت شدنشون، از فتنه کردن این همه خون بر علیه خود خون ها؟ لازم هست که بگم چقدر حالم بده؟

نه هیچ لزومی نیست! فقط صبر باید کرد. صبر و ایمان و تقوی...

۱۳۸۹ دی ۹, پنجشنبه

انسانم آرزوست...


    سرچشمه و منبع انسان حیوانی را می شود به عینه در نظریات مخرب بعضا غربی جستجو کرد. آنجا که انسان صرفن موجودی با تمایلات مادی و نیازمند تنها رفاه و استقلال مادی مطرح می شود. آنجاییکه انسان صرفن حیوانی تکامل یافته مطرح می شود و زندگی در دنیا به جنگلی تشبیه می شود که رقابت بر سر حیات شرط بقای موجودات لقب می گیرد. آری در چنین فضایی است که انسان آزاد و بی بند و بار بر سر یک متر فضای بیشتر به سان حیوانات گوشت خوار و درنده به جنگ می خیزد و همگان را به نزاع دعوت می کند. در چنین شرایطی است که انسان، متکامل از میمون درنده خویی بی صفت می شود که هیچ چیز جلودارش نخواهد بود.
همان اسان حیوان صفت و درنده که نامش داروین است تئوری می دهد که در آینده نژاد های سیاه و آفریقایی (مثل جدا شدن میمون ها از انسان )از انسان های مدنی تر و سفید جدا خواهند شد. از همین جاست که جنگ جهانی دوم پایه گذاری و فاشیسم به نام نژاد برتر سر بر می آورد و در پی عقده گشایی و برتری طلبی نسلی می افتد. از همین جاست که مارکس سر بر می آورد که آهای آدم ها شما فقط بر سر منافعتان و جبر تاریخ حکومت به حکومت و نسل به نسل پیش رفتید. و صرفن تمایل و هوس باعث این تغییرات در عالم تاریخ شده است.
وقتی به نظام های الهی برگردیم می بینیم که باید از علی (ع) نام برد. از سلمان نام برد. از عیسی نام برد. که مظهر تمام پاکی ها و خوبی هایند. آنهایی که منافع شخصی و لذت های شخصی و خودخواهانه برایشان ملاک نبود. آنهایی که از خود گذشتند و خون شان مثل خون خدا ریخت و تاریخ از وجودشان سیراب گشت. و تاریخ هر چه دارد، هرچه از انسانیت و الوهیت و پاکی دارد از همین پاکان و خوبان است. اگر زمانی جامعه الهی تشکیل شود از احترام نام اینان و پاکان تاریخ تشکیل خواهد شد نه از نظام های حیوانی که نزاع بر سر منافع را مایه ی تمام تغییرات می دانند.
" این انسان حیوان است"!
اما انسان الهی برخلاف انسان میمون صفت و مادی انسانی باگذشت است. انسانی است که زود خشمگین نمی شود. بر انسانها دوست دار و اهل رحمت است. آنجا که زنده بودن، حیات با ظالمین می شود اهل جهاد و شهادت است. این انسان بر خلاف انسان میمون که تنها هدفش حفظ حریم خانواده است و از این حریم به سان نفس خود مراقبت و محافظت می کند،هدفش منتهای خوبی ها و پاکی هاست. هدفش آن است که خداوند بر فرشتگان می گوید من چیزی می دانم که شما نمی دانید. هدفش از جنس بی نهایت پاکی و صداقت است. هدفش منتهای فکر عالم حیات است.

۱۳۸۹ دی ۵, یکشنبه

فراغت

دلم برای فراغت کتاب تنگ شده. برای فراغت لذت بردن از یک شب تمام نشدنی. از اون شب هایی که ساعت برای تو کش میاد و نمی تونی سرتو راحت بذاری و بخوابی. دوست داری تا ساعت 5 صبح هم که شده بیدار باشی و لذت باشکوهت قطع نشه. دوست داری همه بیدار باشن و بگی و بگی و بگی اما کسی بیدار نیست و تو و خوشیت تنهای تنهایین. از اون جنس شب هایی که تازه از یک سختی طولانی نجات پیدا کردی و حالا احساس راحتی و بی خیالی می کنی. از اون جنس های تابستونی منظورمه که شب ها معنای تمام شدن ندارند و تا وقتی که مغزت می تونه بی خوابیو تحمل کنه بیدار می مونی و لذت و لذت و لذت مداوم. از جنس طهور.

اما حالا از یک امتحان جستن به یک امتحان دیگه همین جوری به صورت مداوم و پشت سر هم امتحان ،امتحان و امتحان. اما بازم تو این سختی، روز های بعد از امتحان خیلی می چسبه از اون جنس چسبیدن هایی که دوست نداری هیچ وقت سختی درس تموم بشه. آخه بعدش صرفن چیزی نیست بازم درس و درس و درس .اصلن آدم باید همیشه برنامه واسه درس داشته باشه. اگه نداشته باشه می میره بی شک! فارغ التحصیلم بشم میرم یه رشته مطالعاتی عمیق که همش خوندن داشته باشه. داره از مفهوم لذت بعد سختی خوشم میاد خیلی زیاد...